فریب‌خوردگان را اکنون باید به جنگ با الله برخیزند

  • پرینت
.



به‌سختی می‌توان باور کرد که یک فرد به نام خمینی با قول و قرار "آزادی" بیش از 35 میلیون "مردم آزادیخواه ایران" را فریفته و بجای آنکه یک جامعه دمکراتیک بسازد، نظام ولایت مطلقه فقیه را بنیان‌گذاری کند، البته نه در صلح و صفا بلکه با قهر و قدرت، خشم و خشونت، بی‌رحمی و انتقام‌جویی، با قلع و قم مخالفان و دگراندیشان.

چنانکه هم‌اکنون شفاف‌تر می‌توان وقایع گذشته را مشاهده نمود، دریابیم که مردم ایران در پی رهبری ضعیف‌تر از شاه نبودند، رهبری کمتر زورگو و کمتر خودکامه، بلکه شیفته‌ی رهبری بودند پرقدرت و پرهیبت، پرجذبه. به همین دلیل به شاهپور بختیار، یکی از رهبران کهنه‌کار جبهه ملی که توانسته بود شاه را راضی به ترک کشور نموده و خود به‌عنوان نخست‌وزیر اداره امور کشور را به دست بگیرد، نه گفتند و او را بختیار "بی‌اختیار" خواندند و یک فرصت تاریخی را برای فاصله‌گیری از دیکتاتوری، از دست دادند. چراکه مردم آزادیخواه ایران تمایلی بدان سو نداشتند. اما خمینی را در آغوش کشیدند، نه لزوماً به دلیل نرمش و خوی مسالمت‌آمیز، بلکه به آن دلیل که او نه‌تنها مظهر دین بود، مظهر "زهد" و "تقوا" و وارستگی، بلکه تبلور قدرت هم بود، قدرتی مضاعف، نماد شمشیر و شریعت اسلامی. اگر شاه ظل خدا بود، خمینی، جلوه الله بود. حکومت او، نه یک حکومت بشری بلکه حکومت الله بود، حکومتی ادامه‌دهنده راه پیامبر اسلام، ادامه رسالت و امامت، فلمرویی بسی بسیار ناشناخته. عدم شناخت این قلمرو را باور و دل‌بستگی به اسلام به‌عنوان یک دین در اختفا نگاه می‌داشت.

زمانی بحثی در جنبش دانشجویی درگرفته بود که آیا این فرد است که سازنده تاریخ است و یا مردم. البته که اکثریت هواخواه نظر مارکس و پیروان او همچون لنین و استالین و مائوتسه تنک، بودند. طبق این نظریه خمینی و نظامی که او بنیاد گذارد، باید برساخته اراده مردم دانست. چراکه خمینی زمانی که بر دوش هواپیمای ارفرنس به وطن بازمی‌گشت اصلاً نمی‌توانست باور کند که چه چیزی در انتظارش است. وقتی‌که قدم بر خاک ایران گذارد، هرگز فکر نمی‌کرد با چنین شور و هیجان بی‌نظیر مردم روی درروی گردد، استقبالی بس شگفت‌انگیز، چنانکه جهانیان را پاک مات و مبهوت ساخته بود. منتقدین و اندیشه‌ورزانی که هم از نظام سرمایه‌داری شکوه داشتند و هم از جنبش کمونیستی مأیوس گردیده بودند، همچون میشل فوکو، صاحب‌نام و شهرتی جهانگیر در جامعه روشنفکران، ازجمله ایران، امید به جنبش مردمی ایران بسته بودند، امید آمیختن "معنویت" با "قدرت." اگر میشل فوکو زنده بود بدون تردید، سهل نگری خود را مورد نقادی قرار می‌داد.

آری مردم به استقبال "امام" می‌شتافتند چون شاه غریبه شده بود. حال‌آنکه امام بسی بسیار آشنا بود. نبود کسی که امام را نشناسد. به امام از زمانه‌ای دور دل‌بسته بودند. امام همه‌چیز بود. با او اخت بودند. چه سعادتی اگر به زیارت گورشان نائل می‌شدند. بسیاری به خدمت امام می‌شتافتند که تا پاک شوند و "طهارت" یابند که "توبه" کنند؛ که متوقف کنند آنچه را که نباید بکنند. زیارت امام و امامزادگان هر جا که بودند، به‌ویژه امام هشتم، یک آرزو بود. برآورده که می‌شد، جشن و سرور بود، چنانکه گویی همه نیازهایشان برآورده می‌شد، همین بس که دستشان به ضریح امام برسد که "حاجت" خود را از او بخواهند. در مرگشان چه اشک‌ها که نمی‌ریختند، چه خودزنی‌ها که نمی‌کردند. در تولدشان چه نقل و نبات‌ها که پخش نمی‌کردند امام معصوم بود و مظلوم و بداد ضعیفان مارسید. خمینی اسطوره‌ای بود که به واقعیت پیوسته بود.

چه سعادتی بالاتر از این وقتی شاه برود و امام بیاید. امام خمینی از تبار امامان بود، امامان افسانه‌ای، مثل امام علی و امام حسین، نماد "اخلاق" و "دلاوری". مردم از امام خمینی انتظار معجزه داشتند، همچنان که از تمام امامان و امامزادگان دارند. برای نزدیکی به او حاضر بودند که جان بدهند. بوسه‌هایی که بر دست خمینی خورده است، بر دست هیچ پادشاهی، حتی جمشید هم نخورده است. مردم از خمینی، هرگز طلب آزادی نکردند. اگر در بهترین وجهش به شاه علاقه‌ای داشتند، امام خمینی را می‌پرستیدند. دیده نشده است که کسی برای آزادی سینه‌ای بزند و اشکی بریزد. اگر مردم آزادی می‌خواستند، خمینی نه امام می‌شد و نه بچشم به هم زدنی به خدایی می‌رسید و فرمانروای نهایی می‌گردید و حرف آخر را می‌زد. از شریعتمداری، به قدرت‌مداری می‌رسید؛ و شریعت را با شمشیر درمیامیخت و اسلام را به اصل خود بازگشت می‌داد. پس از او خامنه‌ای آمد، طلبه‌ای بی‌نام و نشان تا قبل از انقلاب 57. هرچه از تقدس کم داشت، سخت‌تر عروس قدرت در برکشید و شمشیر را هرچه محکم‌تر بر سر مخالف فرود آورد. او نیز به‌زودی به خدایی رسید. او سخن نمی‌گوید، فرمان صادر می‌کند. او می‌گوید چه باید بکنیم و از چه چیزهایی باید امتناع بورزیم. چه چیزی برای ملت خوب است و چه چیزی ملت را مریض و منحرف می‌کند. حرف او به‌سان فرمان الله، بالاتر از قانون بشری ست، مطلق است و نهایی، به دور از هر چند و چونی. همچون خدا نه می‌شنود و نه هرگز پاسخ می‌دهد. تنها خدا است که نمی‌تواند مسئول آنچه آفریده است، ازجمله ظلم و ستم، شناخته شود. آزادی و آزادیخواهی کجا، استبداد و استبداد مقدس کجا. حقیقت این ایست که مردم ما با استبداد اخت بیشتری دارند تا با آزادی.

بنابراین، از همان لحظه‌ای که خمینی قدم بر خاک ایران نهاد، نه‌تنها زندگی خمینی دگرگونه گردید بلکه زندگی مردم هم عمیقاً تغییر یافت. همچنان که قبلاً اشاره شد، خمینی خدا شد و مردم بنده او. خمینی فرمانروای کل گردید و مردم فرمان‌بر. زندگی خمینی به‌عنوان یک طلبه، مجتهد و آیت‌الله به پایان رسید و توام شد باقدرت و رهبری سیاسی. برای اولین بار در تاریخ ایران شریعت و شمشیر باهم آمیخته گردید به شیوه پیامبر اسلام و چهارخلیفه بزرگ صدر اسلام. سازنده این تاریخ مردم بودند و بس. هیچ قدرت امپریالیستی قادر نیست که میلیون‌ها مردم را یکجا به خیابان‌ها کشیدند. همچنان که در 28 مرداد این فتوای یک آیت‌الله بود که مردم را به استقبال شاه گسیل داشت. نه‌تنها چندان روشن نیست که چرا مردم به دفاع از نخست‌وزیر برگزیده خود بر نخواستند، همچنین به‌درستی روشن نیست که چرا مصدق، برگزیده مردم از 25 مرداد تا 28 مرداد بنا بر اطلاعاتی که تاکنون انتشاریافته است، کنج غزلت برگزید و به سکوت تن درداد. در کمال تأسف است که باید از این فرصت استفاده نموده و به این حقیقت اشاره‌کنیم که تنها در قفس بود که مصدق، شیر گردید.

اگر در 1375، فریبی بود تنها مردم نبودند که دچار آن شدند، فریبکاری خمینی گریبان کسانی را گرفت که هرگز فریب اکبر بودن الله را نخورده بودند و بدان باور نداشتند، دگر اندیشان و احزاب و سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی، حتی پیر سیاست، حزب توده، حزب خدا ناشناسان که همه مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها را هم در برمی‌گرفت. گرایشی که خمینی هرگز بدان اعتمادی نداشت و آن‌ها را نیز مجبور ساخت که بهای گزافی برای فرصت‌طلبی خود بپردازند. سرانجام نیز بساط مخالفین، حتی آنان که از درون برخاسته بودند از میان برداشت و رویای آن‌ها را برای کسب قدرت به کابوس تبدیل نمود.

این باور که خمینی با تظاهر به‌پای بند بودن به آزادی‌ها توانست مردم را بفریبد و نظام استبدادی را بار دیگر بر جامعه تحمیل کند، باوری ست اسطوره‌ای، در خدمت گریز از مسئولیت و پذیرش این حقیقت که اسلام کوری زاست، مرضی علاج ناپذیر.

روشن است که در اینجا سخنی از توطئه‌های "امپریالیستی" و نقشه‌ها و برنامه‌ای که برای ایران داشته‌اند، به میان نیاوردیم. چراکه درروند تاریخی نقش بیگانگان در کشور ما به‌طور اغراق‌آمیزی برجسته شده است، چون هم پوششی است برای نادانی و خامی و هم پرچم استقلال را برافراشتن. درنتیجه نقش مردم باورها و ارزش‌ها و فرهنگ مردم را در به وجود آوردن شرایط موجود نادیده می‌گیرند. حتی جنبشی که در سال 88 به وجود آمد، پس سی و چند سال حکومت ولایت، جنبشی شد نه به رنگ "آزادی" بلکه به رنگ "سبز،" رنگی بی‌نیاز از توضیح بیشتر.

این نگارنده بر آن باور است که خمینی قول آن آزادی‌هایی را به مردم ایران داده است که از آن شناخت داشته است نه آن آزادی‌ها که سکولارها، لیبرال‌ها، دمکرات‌ها و حتی چپ‌ها بدان اعتقاد داشته‌اند. چراکه آقای خمینی آزادی را در تسلیم و اطاعت می‌دید، در نظم و انضباط، برخاستن و خسبیدن، خوردن و نوشیدن، طهارت و آمیزش و معاشرت‌های جنسی بر اساس احکام الهی. در نظر او انسان وقتی آزاد است که اطاعت کند نه از فرمان انسان بلکه از فرمان الله. دون شان انسان است که فرمان انسان دیگری، برد مضاف بر اینکه یک کنش کفرآمیز است. امام خمینی نه دروغ می‌گفت نه قصد فریب داشت، او آزادی انسان را در اسارت می‌دید، دیدگاهی برخاسته از شریعت اسلامی. او شیفته آزادی بود، آزادی در تسلیم و اطاعت، این است نصیب ما ایرانیان از آزادی.

واقعیت آن است که مردم قبل از آنکه "آزادیخواه" باشند، اسلام دوست بودند و هستند. آن‌ها نیز تضادی بین "اسلام" و "آزادی" نمی‌دیدند به آن دلیل که نه از اسلام شناختی داشتند و نه می‌توانستند تحت نظام استبدادی در امتداد تاریخ بویی از آزادی ببرند. آن‌ها هرگز به این حقیقت آگاه نشده بودند که اسلام یعنی اسارت، اسلام یعنی عبودیت و بندگی، دروغ‌گویی و ظاهرسازی، غارت و چپاولگری؛ که منشأ تمامی تیره‌بختی و سیه‌روزی، نهاد فقاهت بوده است که بر رأس آن‌ها علما و فقها و مراجع تقلید، مظهر دین، قرارگرفته‌اند. اگرچه همگان از این حقیقت به تجربه آگاه گشته‌اند، اما آنچه نامعلوم است آن است که تا چه میزانی آماده‌اند که بندهای اسارت را از هم بگسلند و خود را از بند شریعت اسلامی رها سازند. ملت ایران وظیفه‌ای بس بسیار گرانبارتر از گذشته بر دوش دارند، زیرا که این بار باید بجنگ با حکومت الله، حکومت خداوند خامنه‌ای، خداوندی که هیچ‌کس نیست به‌جز، او برخیزند.*

در خاتمه این گفته مارکس را هم باید به یادآوریم (نقل به مضمون) که مردم تاریخ را می‌سازند، اما نه در شرایطی دلخواه، بلکه در شرایطی داده‌شده از گذشته، شرایطی که سنت‌ها، مردگان و افسانه‌ها همچون بختک بر زندگان، بر روح و جانشان سلطه افکنده است، چشم‌اندازی سخت تیره.

*دوست دارم به‌عنوان نمونه توجه خوانندگان را به سخنانی مجری مراسم ضیافت افطار اعضای تشكل‌های سیاسی دانشجویی و دانشجویان نخبه با رهبر معظم انقلاب كه روز چهارشنبه 9 رمضان، 19 مرداد برگزار شد، یعنی رمضان سه سال پیش ایرادشده است توجه نمایم. این سخنان را "حاشیه‌نویس" بیت رهبری نقل می‌کند:

آقای خامنه‌ای دست ما را به دامن خورشید خواهد رساند. آقای خامنه‌ای برای دل‌های خونین ما كه افق گرفته‌ عاشوراست- چراغ نیمه شعبان را خواهد افروخت. آقای خامنه‌ای خانه‌های گلی ما را در كوچه بنی‌هاشم ثبت‌نام خواهد كرد. آقای خامنه‌ای سیادت جنگل را بر زخم نمك آلود كویر خواهد پاشید و یتیمان خمینی را به سفره نور و نوازش دعوت خواهد كرد. آقای خامنه‌ای پلی از خمینی تا مهدی است. پلی كه از فرات تشنه‌كامان زمین رد می‌شود. پلی كه كاروان كربلا را به قلب ما، به خانه‌ی سوزان نفس ما می‌آورد.