1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 25 فوریه 2018. برابر با یکشنبه, 06 اسفند 1396

ادعانامه‌ای برای دادرسی

.



ادعانامه‌ای برای دادرسی در وجدان‌های آگاه و بیدار

بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ
به چه گناهی کشته شد؟

دست‌اندرکاران نشریه گرامی میهن از من خواستند که این بار آنچه را که بر مرحوم پدرم رفته، با توجه به و در ذیل موضوع سیاست و اخلاق و رابطه آن دو باهم برای مجله بنویسم. خوشبختانه این روزها، پس از سال‌های طولانی سکوت عامدانه در این مورد حساس، اینجا و آنجا و جسته‌وگریخته پاره‌ای به آن پرداخته‌اند.

من همیشه از اینکه در مورد پدرم بگویم و یا بنویسم اکراه داشته‌ام. شاید ترجیح من این بوده که فراتر از جنبه شخصی این مسئله که البته برای من همیشه بسیار مهم باقی خواهد ماند، با نحوه نگاه و قضاوت دیگران در این مورد که از هر لحاظ یک مسئله مهم تاریخی و تراژدی بزرگ انسانی است، آشنا شوم و قادر باشم از عینک آن‌ها نیز نگاهی به این حادثه جان‌سوز داشته باشم و قضاوت دیگران را نیز بدانم.
بی‌‌طرفی در این کار برای من معنی ندارد و به‌هیچ‌وجه ممکن نیست.
نه‌تنها به این لحاظ که درباره پدر عزیزی است که هنوز هرگاه نامش را می‌آورم، بغض گلویم را می‌فشارد و از بی‌عدالتی و بی‌حرمتی و ظلمی که در حق او رفت به‌شدت متأثر می‌شوم، بلکه بیشتر به این سبب که او در سوئی از تاریخ ایستاده بود که می‌توانم همواره به آن افتخار کنم و من نیز همه عمر و هم‌اکنون نیز آنجا ایستاده‌ام و آن را سوی صحیح تاریخ و در جهت بهروزی ایرانیان می‌دانم. خوش‌تر داشتم که این وظیفه شاق به من محول نمی‌شد. او فقط یک شخص نبود تا من به‌آسانی زندگی‌نامه او را بنویسم. شرح زندگانی او توضیح یک مکتب است. مکتب خرد و مسالمت و همزمان صراحت و شجاعت ایستادن در برابر افکار عمومی منحط، آن‌هم در غوغای جهل و جنون و جنایتی که متأسفانه چون سیلی عارف و عامی را به یکسان با خود می‌برد و شعاعش سراسر مملکت را فراگرفته بود.

در مرکز قرار دادن مسئله شریعتمداری، به چالش کشیدن شخص خمینی است و به‌نوعی به چالش کشیدن انقلاب اسلامی و درنتیجه همه آن‌ها باهم است


ابتدا خاطرنشان کنم که در این نوشته کمتر احساسات را راه داده‌ام و در آنچه می‌نویسم هیچ مبالغه ندارم. باور کنید عین حقیقتی را که به آن باور دارم می‌نگارم. متأسفانه حجاب معاصرت و گردوغبار ناشی از نزدیکی حوادث و ایام، هنوز بسیاری از قضاوت‌ها را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. هنوز نسل‌های انقلاب و انقلاب زدگان بعدی هیاهوی بسیار دارند و رگ‌های بسیار کسان به حجت قوی است. هنوز برهان قاطع، از آن نوع که فداییان اسماعیلیه در نیمه‌شبی به امام فخر رازی آشکار ساختند و او را به حقانیت خود مجاب نمودند، روش معمول بازجویان و مأموران مخفی امام زمان است و بسیاری را چنین برهان قاطعی، سخت مجاب می‌نماید.
هنوز مشت‌های گره‌کرده و دهان‌های کف‌آلود امت حزب‌الله و تهدید به داغ و درفش، مجالی برای بحثی آزاد در فضائی آرام نمی‌گذارد.
هنوز بسیاری از نسل انقلاب تحت سؤال بردن انقلاب اسلامی و یا خشونت همزاد با آن را به چالش کشیدن جوانی خود که می‌خواهند همچنان به آن افتخار کنند و شاید در موارد بسیاری نیز آنان را به امتیازاتی رسانده است برنمی‌تابند. در مرکز قرار دادن مسئله شریعتمداری، به چالش کشیدن شخص خمینی است و به‌نوعی به چالش کشیدن انقلاب اسلامی و درنتیجه همه آن‌ها باهم است. به‌خصوص آن‌ها که خود شریک جرم و آتش‌بیار معرکه بودند و آن‌ها که با سکوت خود به انجام این جنایت و جنایت‌های بسیار دیگر رضا دادند. زندگانی او خواه‌ناخواه توأم با به چالش کشیدن انقلاب و انقلابی گری، به‌خصوص از نوع اسلامی آن و جنون خشونت و شهوت قدرت است و امروز بازخوانی سرگذشت او نیز به چالش کشیدن تاریخی دورانی است که شوربختانه هنوز نیز در بخش‌های مهمی از حکومتگران و جامعه ما همچنان ادامه دارد.
پس تعجب نخواهید کرد اگر بی‌پرده و عریان بنویسم و حقیقت را فدای مصلحت سیاسی ننمایم. به‌خصوص که سخن از رابطه اخلاق و سیاست است و در این آستان هر سخن غیر شفاف، غیراخلاقی نیز می‌باشد.

اما شریعتمداری چه می‌گفت

آیت‌الله شریعتمداری پس از وقایع سال ۴۱ و قبل از وقایع سال ۴۲، در نطق افتتاحیه دارالتبلیغ اسلامی گفت: تجربه اخیر نشان داد که روحانیت عمیقاً به یک تحول فرهنگی و اخلاقی نیازمند است. او مؤسسه دارالتبلیغ اسلامی را اصولاً به این منظور بنا نهاد. در همان هنگام که شریعتمداری دارالتبلیغ را تأسیس می‌کرد خمینی نیز هیئت مؤتلفه اسلامی را برای ادامه راه فدائیان اسلام به راه می‌انداخت.


آیت‌الله شریعتمداری پس از وقایع سال ۴۱ و قبل از وقایع سال ۴۲، در نطق افتتاحیه دارالتبلیغ اسلامی گفت: تجربه اخیر نشان داد که روحانیت عمیقاً به یک تحول فرهنگی و اخلاقی نیازمند است. او مؤسسه دارالتبلیغ اسلامی را اصولاً به این منظور بنا نهاد. در همان هنگام که شریعتمداری دارالتبلیغ را تأسیس می‌کرد خمینی نیز هیئت مؤتلفه اسلامی را برای ادامه راه فدائیان اسلام به راه می‌انداخت.

در همان زمانی که دارالتبلیغ اسلامی به گفتگوی بین ادیان می‌پرداخت و دائماً شیوخ الازهر و سوریه و کاردینال‌های مسیحی برای سمینارهای مختلف گفتگوی ادیان، به دارالتبلیغ می‌آمدند، شاخه ترور هیات موتلقه اسلامی، یعنی سازمان ملل اسلامی نیز مشغول آماده‌سازی مقدمات اولین ترور خود بود تا منصور نخست‌وزیر شاه را ترور کند. ترور با اسلحه‌ای که ستون فقرات جبهه اعتدال امروز! یعنی هاشمی رفسنجانی، آن را تهیه و به بخارائی قاتل منصور داده بود. امروزه بیائید فارغ از مصلحت سنجی‌های گروهی و فرقه‌ای، منصفانه کلاهتان را قاضی کنید. به‌راستی کدام‌یک راه صحیح را پیداکرده و پیشنهاد می‌کردند؟ آیا امروز بر همگان آشکار نگردیده که روحانیت شیعه چقدر ازلحاظ اخلاقی و فرهنگی از قافله تمدن عقب است و چقدر افتادن قدرت سیاسی به دست آنان کار اشتباهی بوده و مملکت را به این روز انداخته است؟

در همان روزهایی که بر طبق اسناد جدیداً انتشاریافته آقای خمینی به کندی رئیس‌جمهور آمریکا به‌وسیله آیت‌الله کمره‌ای از علمای تهران پیام می‌فرستاد که ما با حضور آمریکا در ایران موافقیم و آن را برای ایجاد توازن بانفوذ شوروی و انگلیس مفید می‌دانیم، یا به‌عبارتی‌دیگر اگر بر سر قدرت بیائیم منافع شما تأمین خواهد بود و به این وسیله قصد جدی خود را برای تصاحب قدرت سیاسی به اطلاع کدخدا می‌رساند تا همراهی نمایند و مانع نشوند؛ آیت‌الله شریعتمداری به همراه مرجع تقلید دیگر برجسته آن زمان یعنی آیت‌الله میلانی، از آیت‌الله حاج‌آقا مهدی حائری یزدی فرزند آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، مؤسس حوزه علمیه قم، می‌خواست تا به علم نخست‌وزیر وقت پیام ببرد که اگر راست میگویید بیائید انتخابات آزاد بگذارید و آزادی بیان و احزاب و اجتماعات را تأمین کنید و زندانیان سیاسی را آزاد نمائید.
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

بیائید این مسیر تاریخی را باهم ادامه دهیم

شریعتمداری در سال‌های منتهی به انقلاب می‌گفت تغییر نظام اولویت ما نیست. می‌توان به قانون اساسی ۱۹۰۶ م، یعنی قانون اساسی دستاورد گران‌بهای پدران ما در انقلاب مشروطه بازگشت و دستاورد انقلاب مشروطه را همچنان پاس داشت. در این قانون اساسی، اختیارات شاه محدود است و او نخواهد توانست به دیکتاتوری خود ادامه دهد.
آقای خمینی می‌گفت شاه باید برود.

در همان روزهایی که بر طبق اسناد جدیداً انتشاریافته آقای خمینی به کندی رئیس‌جمهور آمریکا به‌وسیله آیت‌الله کمره‌ای از علمای تهران پیام می‌فرستاد که ما با حضور آمریکا در ایران موافقیم و آن را برای ایجاد توازن بانفوذ شوروی و انگلیس مفید می‌دانیم، یا به‌عبارتی‌دیگر اگر بر سر قدرت بیائیم منافع شما تأمین خواهد بود و به این وسیله قصد جدی خود را برای تصاحب قدرت سیاسی به اطلاع کدخدا می‌رساند تا همراهی نمایند و مانع نشوند

لطفاً به وجدان خود مراجعه نمائید و قضاوت کنید؛ آیا دستاورد انقلاب مشروطه اصیل‌تر و پیشروتر بود و می‌توانست شرایط نیل به دموکراسی و حکومت قانون، یعنی آرمان‌های انقلاب مشروطه را فراهم کند و از دخالت نهاد دین در نهاد دولت بیشتر جلوگیری کند و یا شعار شاه باید برود خمینی که در شرایط آن روزها به معنای آخوند باید حکومت کند بود و محصولش قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی می‌باشد؟ شریعتمداری دقیقاً می‌دانست از چه سخن می‌گوید. واقعاً کدام‌یک از این دو در جهت منافع ملی صحبت می‌کردند و حفظ صلح و ثبات مملکت را در نظر داشتند و کدام در آرزوی به دست گرفتن قدرت استبدادی سیاسی؟

به خاطر دارم در همان ایام و دریکی از ملاقات‌های مهندس بازرگان با پدرم، او به بازرگان گفت که من همه شمارا خوب و از نزدیک می‌شناسم. شما مجموعاً حتی یک ده را هم نمی‌توانید خوب اداره کنید. شما تجربه مملکت‌داری ندارید. بهتر است این کار را به آنان که صلاحیت بیشتری دارند واگذار کنید و دنبال حکومت نباشید. ولی همزمان خمینی می‌گفت پدران ما چه حق داشتند که برای ما تعیین تکلیف کنند. این مردم شاه را نمی‌خواهند. آیا مسئله فقط در رفتن یا ماندن شاه خلاصه می‌شد؟ یا شریعتمداری بافراست تمام، نتایج بعدی حاصل از رفتن شاه را که سقوط نظام قبلی و به قدرت رسیدن آقای خمینی و روحانیت بود به عیان می‌دید و هشدار می‌داد ولی متأسفانه گوش شنوایی نبود.

شریعتمداری طرفدار دموکراتیزاسیون نظام موجود بود و خمینی به کمتر از انقلاب رضایت نمی‌داد. اینجا روی سخن من با به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان دیروز و استمرار طلبان امروز است. می‌پرسم چگونه است که به‌تدریج مسئله عدم وجود ملاک واحد در مسئله حصر در میان تک و توکی از شما نیز کم‌وبیش به سؤالی درخور پاسخ تبدیل‌شده و شما هم متوجه تضادی که در نوع برخورد با مسئله حصر آیت‌الله شریعتمداری و قمی و روحانی و منتظری نسبت به برخوردتان با حصر مهندس موسوی و خانم رهنورد و آقای کروبی وجود دارد، شده‌اید و به‌خصوص اخیراً پس‌ازاینکه آقای محمدرضا گائینی ملقب به اصولگرا، در نشریه تسنیم وابسته به سپاه پاسداران، فارغ از هر منظوری که داشت، به راین تضاد انگشت گذاشت و آن را مطرح کرد، اینجاوآنجا شما نیز که آن روزها متأسفانه بسیاری از نام آوران‌تان خود از فعال‌ترین‌ها در انجام این جنایت‌ها بودند، گاهی بر لزوم برخورد با این مسئله چیزهایی می‌نویسید. ولی هیچ‌گاه تاکنون و هیچ‌کدام از شما درباره تضادی که همچنان در عمیق‌ترین لایه‌های افکارتان درباره حقانیت روش انقلابی و یا اصلاح‌طلبانه وجود دارد، هنوز هیچ سؤالی را از خود مطرح نکرده‌اید؟ به‌عبارتی‌دیگر؛ آیا روش انقلابی تا آنجا که شمارا در دوران طلایی امامتان در قدرت سیاسی پابرجا می‌داشت مقدس بود و از روزی که کشتی‌بان را سیاستی دگر آمد، روش‌های انقلابی مردود شدند و اصلاحات اسم رمز جدید بازگشت دوباره به قدرت سیاسی گردید؟

و دریکی از ملاقات‌های مهندس بازرگان با پدرم، او به بازرگان گفت که من همه شمارا خوب و از نزدیک می‌شناسم. شما مجموعاً حتی یک ده را هم نمی‌توانید خوب اداره کنید. شما تجربه مملکت‌داری ندارید. بهتر است این کار را به آنان که صلاحیت بیشتری دارند واگذار کنید و دنبال حکومت نباشید.


اگر میگویید چنین نیست، پس چگونه با این تضاد اساسی کنار می‌آیید و از آن بدون پرداختن به این معضل و پرسش به این تضاد می‌گذرید؟ آیا واقعاً رفورم تا زمانی که امید به تغییرات را با خود حمل کند بر هر روش دیگری مزیت ندارد؟ اگر این حکم صحیح است، پس چرا به صحت آن در آستانه سال‌های منتهی به انقلاب اذعان ندارید؟ آیا باوجود شاه بیمار و پشیمان که صدای انقلاب را هم شنیده بود، انقلاب واقعاً ضروری بود و بر اصلاحات پیشنهادی آیت‌الله شریعتمداری مزیت داشت؟ آیا احتمال وقوع درجاتی از دموکراسی در سلطنت از نفس افتاده و بی‌توان بیشتر از روی کار آمدن باقیمانده فدائیان اسلام و روحانیت انقلابی تازه‌نفس و تشنه قدرت و حریص ثروت نبود؟ آیا حتی اگر گذار از سلطنت امری لازم بود، آیا امکان حصول به این هدف از روش‌های پارلمانتاریستی به کمک نمایندگان مجلس شورای ملی که آن روزها خواسته و ناخواسته با مردم هم‌صدا شده بودند، به‌منظور جلوگیری از فروپاشی سیاسی و درنتیجه روی کار آمدن تازه به دوران رسیده‌های انقلابی بهتر نبود؟

شما اصلاح‌طلبان این سؤال بزرگ را به وجدان خود و افکار عمومی بدهکارید و متأسفانه تاکنون آنجا جدی نگرفته‌اید. از چه زمانی اصلاحات به انقلاب تقدم یافت و چرا؟ آیا آنچه بر شریعتمداری و دیگران رفت خود نتیجه و تابعی از افکار و امیال و خشونت آن روزی شما نبود؟ شما حاضر به رویارویی با تضادی که امروز همه آن را احساس می‌کنند و مواجهه جدی با آن نیستید. هرچقدر هم‌گروه شما به زندان برود و شکنجه شود و مقاله بنویسد، نهایتاً اگر صمیمانه به رفع این تضادها نپردازید، قضاوت عمومی این خواهد بود که سودای بازگشت به قدرت محرک اصلی شماست نه بهروزی ملت. به‌خصوص امروز که در صفتان دوباره به جانیان اسم‌ورسم‌داری امثال ری‌شهری و دری نجف‌آبادی و فلاحیان راه داده‌اید و آن‌ها را به سید حسین موسوی تبریزی‌ها و خلخالی‌ها که از قبل بودند اضافه نموده‌اید و آن‌ها مجدداً از حمایت شما برای بازگشت به قدرت برخوردارند.
انصافاً آیا هرگز با خود صمیمانه نشسته‌اید تا به امروز و گذشته خود نگاهی انتقادی داشته باشید؟

شریعتمداری طرفدار دموکراتیزاسیون نظام موجود بود و خمینی به کمتر از انقلاب رضایت نمی‌داد. اینجا روی سخن من با به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان دیروز و استمرار طلبان امروز است.


بگذریم، بهر حال انقلاب انجام شد و نوبت به رفراندم تعیین نوع نظام رسید

شریعتمداری می‌گفت، اسلام نوع خاصی از نظام سیاسی را تعیین و یا تأیید نکرده است و جمهوری اسلامی ترکیبی متناقض بی‌معنی و دارای تضاد ماهوی است. اسلام یک دین است و جمهوری یک نظام سیاسی متکی بر آراء مردم. ترکیب یک نظام سیاسی با یک دین معنا ندارد و چنین ترکیبی در درون خودمتناقض است. خمینی می‌گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه کلمه زیاد. آیا انصافاً امروز تضادهای جمهوری و اسلام خود را در حد اعلای ممکن به نمایش نگذاشته و بی‌معنایی این ترکیب را متأسفانه با پرداخت قیمتی گزاف و پس از چهار دهه خسران و رنج تحمیل‌شده به چند نسل به نمایش نگذاشته است؟ آیا انصافاً هیچ حکیمی، فیلسوفی، سیاست‌مداری یا فرزانه‌ای دقیق‌تر از این را می‌توانست پیش‌بینی کند؟

متأسفانه نسل انقلاب زده آن روز این پیام را نشنیده گرفت، یا نشنید و یا اصولاً نفهمید که دعوا بر سر چیست. تبلیغ می‌شد که دعوا بر سر قدرت است و شریعتمداری می‌خواهد بر صندلی خمینی بنشیند. اکنون خیلی وقت است که آن روزها سپری‌شده‌اند. دیگر امروز چرا گذشته خود را به فراموشی می‌سپارید و سؤالات اساسی را که در دل جامعه موج می‌زند، برای خود مطرح نمی‌کنید. شاید چون جوابی جز اینکه ببخشید فرزندانمان ما اشتباه کردیم و نفهمیدیم برای آن ندارید.

شریعتمداری می‌گفت از کارداران و کاردانان نظام سابق در اداره مملکت استفاده کنید. آن‌ها را بی‌جهت تعقیب نکنید و پاک‌سازی ننمایید. قرارداد منع تعقیب صادر کنید و نه عفو عمومی. عفو عمومی عنوان مناسبی نیست زیرا آنان اکثراً گناهی مرتکب نشده‌اند تا شما لازم باشد آن‌ها را عفو کنید. انقلابیون وسیعا ادارات را پاک‌سازی کردند وعده‌ای ندانم‌کار بر سر آن نشاندند که با هزینه گزاف همه‌چیز را خواست با آزمون‌وخطا فراگیرد و درنتیجه مملکت به این روز افتاد. او می‌گفت اعدام نکنید. مصادره اموال ننمایید و به جان و مال و نوامیس مردم تجاوز نکنید. متقابلاً خمینی می‌گفت پشیمانم و از درگاه خداوند طلب عفو می‌کنم که مانند انقلاب‌های دیگر رفتار نکردم. او از روز اول و به‌محض استقرار در مدرسه رفاه، در بام مدرسه آدمکشی را آغاز کرده بود. بااین‌وجود پشیمان بود. او این پشیمانی خود را در سال ۶۱ و ۶۷ کاملاً جبران کرد.

انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی شروع می‌شد

شما اصلاح‌طلبان این سؤال بزرگ را به وجدان خود و افکار عمومی بدهکارید و متأسفانه تاکنون آنجا جدی نگرفته‌اید. از چه زمانی اصلاحات به انقلاب تقدم یافت و چرا؟ آیا آنچه بر شریعتمداری و دیگران رفت خود نتیجه و تابعی از افکار و امیال و خشونت آن روزی شما نبود؟


بحث بر سر تغییر نام مجلس مؤسسان قانون اساسی به مجلس خبرگان بود. شریعتمداری با تغییر نام مجلس مؤسسان به مجلس خبرگان مخالف بود. آقای خمینی ویارانش بر نام مجلس خبرگان قانون اساسی پافشاری می‌کردند. شریعتمداری اشکال‌تراشی نمی‌کرد و فقط بر یک اسم خشک. خالی اصرار نمی‌نمود. بلکه او با این کار خود نکته بسیار مهم و اساسی را متذکر می‌شد. او مانند صدر مشروطه مجلسی با مشارکت همه اصناف و طبقات اجتماعی می‌خواست تا حاصل آن‌یک قانون اساسی منعکس‌کننده خواست همه آحاد اجتماعی باشد. برعکس آقای خمینی و روحانیون اطرافش می‌خواستند که روحانیت مجلس خبرگان را قبضه کند تا بنیاد ولایت‌فقیه را شالوده اصلی قانون اساسی نموده و حکومت روحانیت را برای همیشه تضمین نمایند. آیا در این مورد نیز حق با شریعتمداری نبود؟ آیا او با شناخت عمیقی که از نیات و اهداف آقای خمینی و روحانیت وابسته‌اش داشت، بسیار قبل از وقوع فاجعه از عمق آن خبر نیافته و آن را به اطلاع ملت نرسانده بود؟ افسوس که این مزرعه را آب‌گرفته بود. افسوس که نسل خواب‌نما و جادو شده را امکان درک حقایق نبود؛ اما امروز چه؟ آیا هنوز زمان بیداری فرانرسیده است.

اولین علامت بیداری در طرح سؤالات می‌باشد. چرا نفهمیدیم؟ چرا سکوت کردیم؟ چرا رضایت دادیم؟ چرا تمکین کردیم؟ چرا از تسلط روحانیت به خود دانسته و ندانسته حمایت کردیم؟ چرا خود نیز با آنان همراه شده و دگراندیشان را سرکوب نمودیم؟ چرا خشونت اعمال کردیم؟ چرا و چرا و چرا؟

بدون جواب به این چراهای بی‌پایان، هنوز این نسل دربند جادوی بت بزرگی است که خود او را آفرید و پرستید ولی هنوز هم قادر به شکستنش نیست و نمی‌تواند خود را از جاذبه مخرب جادوئی آن رحائی بخشد و آزاد شود.

به‌هرحال مجلس خبرگان تشکیل شد

شریعتمداری می‌گفت، اسلام نوع خاصی از نظام سیاسی را تعیین و یا تأیید نکرده است و جمهوری اسلامی ترکیبی متناقض بی‌معنی و دارای تضاد ماهوی است. اسلام یک دین است و جمهوری یک نظام سیاسی متکی بر آراء مردم.


شریعتمداری مخالف وجود اصل ولایت‌فقیه در قانون اساسی بود و می‌گفت اصول مربوط به ولایت‌فقیه با اصول مربوط به حاکمیت مردم در این قانون اساسی با یکدیگر در تضاد ماهوی می‌باشند و این امر قانون اساسی را که دستاورد فداکاری‌های این ملت است بی‌اعتبار خواهد نمود. خمینی اما ولایت‌فقیه را بر مردم امری بدیهی می‌دانست که صرف تصورش موجب تصدیق آن است. او به این هم بسنده نکرد و در اولین فرصت ولی‌فقیه را تبدیل به ولی مطلق فقیه کرد و گفت که در هنگام لزوم ولی‌فقیه ضروریات دین را نیز می‌تواند تعطیل کند. آیا امروز که به گذشته بازمی‌گردید خود را ملامت نمی‌کنید که چه قدر بی‌تفاوت و خونسرد از کنار این قضیه اساسی که سرنوشت نسل‌ها را به این تلخی رقم زد گذشته‌اید و حتی شاید از رفراندوم قانون اساسی نیز حمایت نموده‌اید؟ آیا یک انسان آزاد می‌تواند ولو به اختیار، سند بردگی و صغیر بودن خود را طی رفراندم امضاء کند؟ آیا شریعتمداری دست روی حساس‌ترین و سرنوشت‌سازترین نکته ننهاده بود؟

شعار مرگ برضد ولایت‌فقیه، پس از مخالفت‌های شریعتمداری با ولایت‌فقیه، در هر نماز جمعه و سخنرانی سران جمهوری اسلامی، برای او آرزوی مرگ می‌کرد. آیا شما نیز این شعار را داده‌اید؟ و یا بی‌تفاوت آن را گوش کرده و گذشته‌اید؟ این شعار، ندای مرگ بر همه آزادگان و مخالفین صغارت و حضانت ملت است و نه شریعتمداری تنها؛ و هنوز هم از بلندگوها طنین‌افکن است. شریعتمداری می‌گفت ارتش را پاک‌سازی نکنید شعار انحلال ارتش خیانت به استقلال مملکت است؛ اما خمینی در اولین فرصت همه سران ارتش را تا رده سرهنگ پاک‌سازی کرد. آن روزها بسیاری از سازمان‌های رنگارنگ چپ و مذهبی از این کار او حمایت کردند.

حمله صدام بسیار زود نشان داد که چه کسی حق داشته است. همه به نقش ارتش در آزادسازی خرمشهر اذعان کردند. چون همان ارتش نیمه‌جان قهرمانانه توانست خرمشهر را باز پس گیرد. شریعتمداری تاوان مواضع اصولی، صحیح، انسانی و بخر دانه خود را به قیمت جان خودپرداخت. رودررو با شخص خمینی و در غوغای جنون انقلابی توده عصیان‌زده‌ای که هرروز بیشتر از پیش به‌وسیله سران انقلاب به مسیر تعصب و جنون کشانده می‌شد. هیچ‌چیز سنگین‌تر از رودرروئی با افکار عمومی منحط و متعصبانه نیست. به‌خصوص که در رأس آن نیز رهبری خودکامه و ماجراجو قرارگرفته باشد.

شریعتمداری می‌گفت از کارداران و کاردانان نظام سابق در اداره مملکت استفاده کنید. آن‌ها را بی‌جهت تعقیب نکنید و پاک‌سازی ننمایید. قرارداد منع تعقیب صادر کنید و نه عفو عمومی. عفو عمومی عنوان مناسبی نیست زیرا آنان اکثراً گناهی مرتکب نشده‌اند


شریعتمداری می‌دانست که کار او آب در هاون کوبیدن است. بارها باهم در این مورد صحبت کرده بودیم؛ اما او می‌گفت آیندگان خواهند فهمید که من چه گفته‌ام و چه کرده‌ام و چرا گفته‌ام و چرا کرده‌ام. باید در این مملکت لااقل یکی حقایق را بدون کتمان بگوید و اکنون قرعه این فال به‌نام من زده‌شده است. او به‌خوبی می‌توانست عاقبت این مخالفت‌های رودررو و علنی را پیش‌بینی کند. او آگاهانه مسیر خود را انتخاب کرده بود. او می‌گفت من قصد مخالف خوانی و رودرروئی ندارم ولی آنچه انجام می‌دهند به‌قدری برای آینده مملکت خطرناک است که راه دیگری پیش پای من نمی‌گذارد.

در سال ۴۲ پدرم باوجود همه اختلافات اساسی که با خمینی داشت، در نجات جان خمینی از اعدام تردیدی به خود راه نداد و برای انتقال او از تبعیدگاه ترکیه به عراق نیز بنابه‌خواست پسرش آقا مصطفی اقدام کرد و موفق شد؛ اما خمینی نمک‌نشناس‌تر از آن بود که این چیزها را به‌حساب آورد. برعکس او در اولین فرصت از مدرسه رفاه که در آن مستقرشده بود به‌وسیله حاج‌آقا محمود مرعشی فرزند بزرگ آیت‌الله نجفی مرعشی که به دیدارش رفته بود پیام داد به سید کاظم بگو که این‌قدر چوب لای چرخ من نگذارد که بد خواهد دید. او هنوز پایش به مملکت باز نشده تهدیدات خود را آغاز کرده بود. او مسئله را کاملاً شخصی تلقی می‌کرد و بسیار کینه‌توز و بی‌رحم بود. او با حادثه مرگ فرزند بزرگش آقا مصطفی، با بی‌اعتنایی کامل و خونسردی عجیبی روبرو شده بود و در موقع ورود به ایران نیز پس از ۱۷ سال تبعید اجباری و دوری از وطن با گفتن این‌که هیچ احساسی نسبت به بازگشت به خاک وطن ندارد، کاملاً محتوای انسانی خود را نشان داده بود؛ بنابراین آشکار بود که خشونت و بی‌رحمی و قساوت به‌زودی در بالاترین سطح قدرت سیاسی پایگاهی بنیادین خواهد یافت و ایران انقلابی مسیر خونینی در پیش خواهد داشت.

شریعتمداری مخالف وجود اصل ولایت‌فقیه در قانون اساسی بود و می‌گفت اصول مربوط به ولایت‌فقیه با اصول مربوط به حاکمیت مردم در این قانون اساسی با یکدیگر در تضاد ماهوی می‌باشند و این امر قانون اساسی را که دستاورد فداکاری‌های این ملت است بی‌اعتبار خواهد نمود


آیا واقعاً امروز ملی‌مذهبی‌ها و نهضت آزادی از اینکه دور خمینی را در نوفل‌لوشاتو گرفته و آنچه را نیز نمی‌دانست به او و روحانیون دوروبرش آموختند و به حواریون او تبدیل شدند، سخنانش مرتجعانه‌اش را آذین بستند و او را بزک کردند تا دنیاپسند شود و وسیله ارتباطی او با اروپائی‌ها و آمریکائی‌ها شدند، بازهم به خود آفرین می‌گویند؟ آیا آقای دکتر یزدی از اینکه طرح چندمرحله‌ای برای تأسیس حکومت اسلامی به خمینی داد و برای تحقق آن هرچه در توان داشت انجام داد، لااقل در دادگاه وجدان خویش خود را تبرئه می‌نماید؟ آیا آنان که روز ورود خمینی سرود خواندند، هنوز بر این باورند که دیو بیرون رفت و فرشته درآمد؟ آیا مهندس صباغیان از اینکه رئیس هیئت استقبال خمینی بود هنوز به خود می‌بالد؟

تا سفر خمینی به پاریس، بازرگان و سنجابی بسیار به شریعتمداری و طرز فکرش نزدیک بودند؛ اما جوانان انقلاب زده و دوآتشه سازمان‌هایشان از این مرحله به بعد، به جد کوشیدند تا بازرگان و سنجابی را از شریعتمداری جدا کنند و برای بیعت با خمینی عازم پاریس‌شان نمایند. این پیرمردها را آلت‌دست خمینی ساختند تا یکی نخست‌وزیر و دیگری وزیر خارجه دنیاپسند و مطابق روان‌شناسی آن روز مردم شوند و پلی باشند تا آخوند جماعت که هنوز از پذیرش مردم اطمینان نداشت، با پا گذاشتن بر روی شانه‌های آن‌ها حکومت روحانیت را با هزینه کمتری عملی سازند. آیا جوانان آن روز و پیران کنونی، همچنان از نتایج درخشان کار خویش رضایت دارند؟

اگر بازرگان و سنجابی به حال خود رهاشده بودند و این‌قدر تحت‌فشار جوانان سازمان‌های خود نبودند، چه‌بسا که در چنین دامی نیز گرفتار نمی‌آمدند. حزب توده به‌منظور مسکو و به طمع نفوذ در دستگاه خمینی، با احمد خمینی همکاری می‌کرد. طبق اسناد فاش شده در کتاب متروخین آرشیو– جلد دوم قسمت مربوط به انقلاب اسلامی ایران – خواست مسکو از مانورانش این بود که برای تغییر جهت سیاست خارجی ایران، دو چهره به تعبیر مسکو لیبرال، یعنی آیت‌الله شریعتمداری و مهندس مهدی بازرگان باید از صحنه حذف شوند. حزب توده با هم‌فکری احمد خمینی، از ساده‌لوحی قطب‌زاده استفاده نموده به‌وسیله دو تن از افسران بلندپایه وابسته به خود یعنی سرهنگ کبیری و عطاری او را تشویق به کودتا برعلیه دولت می‌نمایند. به‌این‌ترتیب آن‌ها نظامیان خود را در کنار او می‌کارند و او را به کودتا تشویق می‌کنند و نقشه می‌کشند تا پای شریعتمداری به نحوی ولو به‌عنوان اطلاع از این قضیه به این ماجرا کشیده شود و سپس آن را علم می‌کنند و شریعتمداری را بنا به دستور مستقیم خمینی توسط جامعه مدرسین حوزه علمیه از مرجعیت خلع و دچار حصر منتهی به مرگ می‌نمایند. در این مورد علاوه بر این کتاب خاطرات مرحوم منتظری نیز بسیار گویا و افشا کننده است. در خواب هم می‌دیدند که به فاصله اندکی چه سرنوشت شومی در انتظار آن‌هاست؟ آیا سران حزب توده، آیا چپ‌های توده‌ای و چپ انقلابی که با شعار مرگ بر لیبرال به میدان آمده بودند و با پخش اسناد مالکیت دارالتبلیغ اسلامی بر سهام چند کارخانه (که به موسسه غیرانتفاعی و رسمی و ثبت‌شده دارالتبلیغ اسلامی بخشیده شده بود)، به‌عنوان اموال شریعتمداری سرمایه‌دار و همراه با پخش اسناد دیگری از این قبیل که به‌وسیله ایادی احمد خمینی در اختیار آنان قرار می‌گرفت، در ترور شخصیت او از هر سو و قبل از انجام حصر او شرکت نمودند، هنوز از این کار خود احساس افتخار می‌کنند؟ آیا آنان با حذف شریعتمداری در همان حال و در همان‌جا، زمینه حذف خویش را نیز فراهم نکرده و گور خود را به دست خویش نمی‌کندند؟
در سال ۴۲ پدرم باوجود همه اختلافات اساسی که با خمینی داشت، در نجات جان خمینی از اعدام تردیدی به خود راه نداد و برای انتقال او از تبعیدگاه ترکیه به عراق نیز بنابه‌خواست پسرش آقا مصطفی اقدام کرد و موفق شد؛ اما خمینی نمک‌نشناس‌تر از آن بود که این چیزها را به‌حساب آورد. >
آیا کیانوری و احسان طبری نمی‌دیدند که چگونه در فاصله کوتاهی پس از شریعتمداری آنان نیز برای اعتراف به تلویزیون کشانده می‌شوند و کتاب فرمایشی می‌نگارند. من نمی‌خواهم کسی را ملامت کنم. درصدد وعظ و خطابه اخلاقی نیز نیستم. من هیچ‌چیز را نه می‌خواهم و نه می‌توانم فراموش کنم ولی توانسته‌ام در درون خود همه حتی آمرین و عاملین این جنایت را تا آنجا که سهم من و مربوط به من است ببخشم. خطاب من صرفاً به وجدان‌های بیدار در همه گرایش‌های سیاسی و اجتماعی است. طرف صحبت من دیدهای انتقادی و رویکردهای خرد محور می‌باشند. روی سخن من با آنان که درگیر تعصبات فرقه‌ای و قبیله‌ای خویش هستند نیست. آن‌ها همواره راهی برای توجیه خطاها و طفره رفتن از پاسخ به سؤالات دارند.

حال مختصراً به رابطه اخلاق و سیاست بپردازیم

اخلاق و یا اتیک (بسته به اینکه منشأ این فضیلت را مفاهیم مجرد و آموزه‌های متافیزیکی و یا آن را حاصل زندگانی اجتماعی انسان‌ها بدانیم یکی از این دو نام را به خود می‌گیرد) الگوی رفتار برتر انسان‌ها با یکدیگر است؛ بنابراین همه حوزه‌های زندگانی اجتماعی انسان‌ها را دربر می‌گیرد و سیاست نیز یک استثنا نیست. نه پشت کردن به اخلاق از الزامات جدانشدنی سیاست است و نه انسان اخلاقی با ورود به عالم سیاست مجبور به ترک اخلاقیات خود می‌شود. حتی ماکیاولی نیز به شهریار توصیه می‌کند که زیرکانه ظلم خود را به توده مردم به نام زیبای عدل بفروشد و خود را پرهیزگار و بااخلاق حسنه جلوه دهد؛ یعنی او باوجوداینکه التزام به اصول اخلاقی را برای شهریار مانع دستیابی او به قدرت برتر و پایائی این قدرت استبدادی می‌داند، ولی درعین‌حال تظاهر به‌درستی و اخلاق را وسیله مهمی برای استحکام قدرت به شمار می‌آورد.

شاید امروز بتوان آموزه‌های ماکیاولی را نیز دوباره چنان بازخوانی نمود که آن تعارض ناشی از روش‌های مؤثر بودن اقتدارگرائی را (که خود از اساس یک نظام سلطه غیراخلاقی است) لزوماً بااخلاق نداشته باشد. در پهنه نظام‌های مردم‌سالار که مشروعیت نظام سیاسی در آن بر یک بنیاد اخلاقی که رضایت مردم از وجود آن است، نهاده شده، باید روش‌های حکومت را نیز متناسب با آن تعریف نمود. این صحیح است که هدف غائی سیاست به‌عنوان یک دستگاه، اعمال یک سیستم ترویج اخلاقی نیست، بلکه مدیریت صحیح جامعه و کشوراست. ترویج اخلاق در جامعه به عهده حکومت نیست. ولی سیاستمدار در همه حال یک انسان است و اگر شخصی ملتزم به اخلاق بود، صرف ورود به سیاست او را از اخلاق بری نخواهد نمود.

حزب توده به‌منظور مسکو و به طمع نفوذ در دستگاه خمینی، با احمد خمینی همکاری می‌کرد. طبق اسناد فاش شده در کتاب متروخین آرشیو– جلد دوم قسمت مربوط به انقلاب اسلامی ایران – خواست مسکو از مانورانش این بود که برای تغییر جهت سیاست خارجی ایران، دو چهره به تعبیر مسکو لیبرال، یعنی آیت‌الله شریعتمداری و مهندس مهدی بازرگان باید از صحنه حذف شوند.


سیاست‌مدار معادل یک نظام سیاسی نیست. سیاست‌مدار یک انسان است و مانند هر انسان دیگری باید در روابطش با انسان‌های دیگر و جامعه از الگوی رفتاری برتر اخلاقی سود جوید. لحظاتی از زندگانی هر سیاست‌مدار، پیش می‌آید که او ناچار است البته در مشاغلی خاص و به‌خصوص در تصمیم‌گیری‌هایش بین دو وضعیت بد و بدتر، یکی را انتخاب کند. حتی در این حالات دشوار نیز انتخاب مسئولانه در چنین وضعیت‌هایی خود یک انتخابی اخلاقی می‌باشد. تصمیم کندی و خروشچف برای امتناع از جنگ در بحران موسوم به خلیج خوک‌ها و پرهیز از ماجراجوئی هسته‌ای و تصمیم متعاقب آن دو بر تنش‌زدائی از روابط دو ابرقدرت، نمونه‌ای از یک تصمیم مشترک اخلاقی دو انسان در دشوارترین مراحل تصمیم‌گیری است.

برعکس تصمیم به ادامه جنگ از سوی سران جمهوری اسلامی، پس از دفع متجاوز و فتح خرمشهر باوجود پیشنهاد صلح از سوی مقابل و تعهد کشورهای عربی به پرداخت غرامت به ایران و لجبازی و ماجراجوئی و ادامه بی‌دلیل هشت سال جنگ خانمان‌سوز و کشته و مجروح شدن هزاران هزار انسان از دو سو و خرابی شهرهای بسیار و از بین رفتن سرمایه‌های طرفین، نمونه اعلای بی‌مسئولیتی و غیراخلاقی بودن تصمیمات در عالی‌ترین سطوح تصمیم‌گیری آن روز جمهوری اسلامی است.

امروز در دوران مدرن دیگر اخلاق یک دسته قواعد عام و قابل تفسیر و یا وابسته به فرهنگ‌های متفاوت بشری و دارای نسبیت فرهنگی و جغرافیائی نیست. بشریت پس از دو جنگ خانمان‌سوز جهانی و در تنبه از آن، به‌طور گسترده بر سر اصول و حقوق بشر توافقی اخلاقی و حقوقی نموده است. اجماع به این گستردگی تاکنون بر سر اصولی عمیقاً اخلاقی که شالوده رفتار شرافتمندانه و کرامت آمیز انسان‌ها با یکدیگر و حکومت‌ها با انسان‌هاست هرگز در بشریت سابقه‌ای به این وسعت نداشته است. به این دلیل ارزش‌های حقوق بشری، ارزش‌های جهان‌شمول می‌باشند و برای همه انسان‌ها، در همه زمان‌ها و مکان‌ها اعتباردارند. امروزه اخلاق و یا اتیک، معنایی جز پذیرش اصول حقوق بشر و التزام عملی به آن‌ها ندارد. این اصول فراتر از اخلاق، به الگوی رفتاری و اصول حقوقی ارتقاءیافته‌اند.

در ایران انقلاب خود بی خشونت صورت گرفت ولی از همان سال‌ها قبل از انقلاب، در زمان ترورهای اسلامی و چریکی به‌وسیله هیئت مؤتلفه و گروه‌های چپ و مجاهدین که خشونت مجاز شناخته‌شده بود اخلاق در قربانگاه خشونت سیاسی قربانی شده بود.

بدیهی است هر حقی مسئولیتی را متوجه دارنده حق می‌نماید.
مسئولیت در انسان به‌عنوان دارنده حقوق بشر، اذعان عمیق قلبی به برابری و کرامت ذاتی انسان‌ها و درنتیجه استنتاج سایر اصول بشر از این دو اصل و پاسداری از آن‌ها، به معنای پاسداری از حقوق خود و دیگران و اعمال و رعایت این حقوق در حوزه کنش و واکنش اجتماعی انسان با اجتماع و حتی حیوانات و محیط‌زیست می‌باشد. دولت‌ها نیز به‌عنوان نمایندگان مردم، خود موظف به رعایت این اصول می‌باشند. در دولت‌های دموکراتیک اغلب امروزه اصول حقوق بشر در نظام حقوقی این کشورها جایگاه قانون را یافته است و آن‌ها موظف به رعایت آن در حق شهروندان خویش می‌باشند. متأسفانه هنوز صحنه بین‌المللی تقریباً منطقه الفراق قوانین حقوق بشر است و در این صحنه هرروزه ما شاهد فجایع بیشتری در حق انسان‌ها می‌باشیم. امروزه خاورمیانه نمونه‌ای است که در آن نه‌فقط حکومت‌های مستبد منطقه، بلکه اکثر دموکراسی‌های صاحب‌عنوان جهان نیز، در آن به بیداد و کشت و کشتار مشغول‌اند. این رفتار غیرانسانی دموکراسی‌های بزرگ، چیزی از اعتبار حقوق بشر و مسئولیت انسان‌ها در قبال آن نمی‌کاهد و فقط دموکراسی‌های موجود را با سؤالات جدی و انتقادات به‌حق و بجا مواجه می‌نماید.

. او بر سر منبر داستان باغبانی را می‌گفت که دید یک سید و یک فرد دیگری مشغول دزدی از باغ انگور او هستند. باغبان روبه سید کرد و گفت که تو چون سیدی این‌ها مال جدت است، تو می‌توانی از انگورها برداری ولی این‌یکی دیگر چه می‌گوید؟ او سید را همراه خود کرد و با کمک سید آن شخص را به درخت بست و سپس به سراغ سید رفت و هر دو را مجازات کرد.

دولت‌های استبدادی در سراسر جهان و در شمول آنان جمهوری اسلامی نیز با سوءاستفاده از این واقعیات همواره و به‌طور مداوم درصدد بی‌اعتبار ساختن این دست آورد گران‌بها و ویژه بشریت می‌باشند. آن‌ها بیشتر می‌خواهند اصول حقوق بشر را نامعتبر جلوه دهند تا دموکراسی‌های درگیر این جنایات و دولت‌های ناقض آن را؛ زیرا خود نه‌تنها در سطح بین‌المللی، بلکه در سطح داخلی نیز دائماً در صدر لیست ناقضان حقوق بشر قرار دارند. آن‌ها همواره بدون این‌که اعمال خود را در نظر داشته باشند، به قدرت‌های بزرگ ایراد می‌گیرند. باوجوداینکه نوعی حقانیت در این گفتار است، آن‌ها گویا این حقوق و مسئولیت حفظ آن را، فقط در حوزه دولت‌ها و آن‌هم قدرت‌های بزرگ جهانی جلوه می‌دهند. غافل از اینکه حتی اگر همه دولت‌های جهان نیز این حقوق را بازیچه دست خود قرار دهند، حقوق انسان‌ها به‌زعم بازیچه قرارگرفته از آنان سلب نخواهد شد. بلکه همه موظف‌اند که آن را به جد و در حد اعلا حفظ کنند.

اولین قربانی خشونت اخلاق و حقوق و کرامت انسان است

خشونت همزاد و همراه با انقلاب‌های سنتی، به معنای روش‌های خرد کردن ماشین حکومتی و جایگزین شدن آن به‌وسیله مخالفین سازمان‌یافته و خشونت پیشه می‌باشد. در اینجا باید حساب این‌گونه انقلاب‌ها را با پدیده‌های جدید معاصر که در طی آن انقلاب‌های مفهومی و ارزشی، همراه با روش‌های مسالمت‌آمیز انجام می‌شود، جدا کنیم. انقلاب‌هایی که آن‌ها را جمهوری اسلامی «انقلاب‌های مخملی» نام نهاده است. به این معنی که انتقال از نظام‌های اقتدارگرا به دموکراسی، خود یک انقلاب در مفهوم‌ها و ارزش‌هاست، ولی لزوماً این انتقال نباید با روش‌های قهرآمیز صورت گیرد. بلکه اغلب از طریق انجام انتخابات آزاد و عادلانه و سایر روش‌های مسالمت‌آمیز مانند مقاومت مدنی و اعتصابات و تظاهرات صورت می‌پذیرد.

در ایران انقلاب خود بی خشونت صورت گرفت ولی از همان سال‌ها قبل از انقلاب، در زمان ترورهای اسلامی و چریکی به‌وسیله هیئت مؤتلفه و گروه‌های چپ و مجاهدین که خشونت مجاز شناخته‌شده بود اخلاق در قربانگاه خشونت سیاسی قربانی شده بود. خشونت فقط منحصر به قتل و جرح انسان‌ها نیست. هم‌زمان با وقایع سال‌های چهل، روحانیون انقلابی حدیث جعل می‌کردند که تهمت و افترا در حق دشمن فرضی مجاز است و به قول امروزی‌ها ترور شخصیت مخالفین جایز است و منع شرعی ندارد و نام آن را مباهته گذاشتند. آقا مصطفی خمینی با خلخالی و گروهی از روحانیون طرفدار آقای خمینی می‌نشستند و عمدتاً در حق پدر من و گاهی دیگر مراجع نیز شایعه‌های مخرب می‌ساختند و پخش می‌کردند. امروز نیز این عمل غیراخلاقی در جمهوری اسلامی توجیه شرعی شده است و هر گروه نسبت به دیگری آن را اعمال می‌نماید. با اتکا به همین روش، احمد خمینی و امام جمارانی با گروهی از روحانیون اهل بخیه، جوک‌های سخیف درباره مرحوم منتظری درست می‌کردند که آماجش این بود تا او را شیخی ساده‌لوح و گیج و گول جلوه دهد، با این هدف که شایستگی جایگزینی خمینی را در او مورد سؤال قرار دهد. ترور شخصیت منتظری بسیار قبل از برداشتن رسمی او از مقامش، به‌وسیله احمد خمینی و دارو دسته‌اش آغازشده بود.

پدر من آیت‌الله‌العظمی سید محمدکاظم شریعتمداری، از مراجع تقلید به‌نامی بود که خود مخالف دخالت روحانیت در حکومت بود و بنابراین خود نیز هیچ قصدی برای تصرف صندلی رهبری خمینی نداشت.


متأسفانه ترور نیز از همان ابتدا وسیله برگزیده اسلام سیاسی بود.

این راه همان ادامه برهان قاطع اسماعیلیان بود که به‌وسیله دیگران نیز به کار گرفته شد و بسیار هم کارآمد بود. بعدها که روحانیون طرفدار خمینی به قدرت رسیدند، نام النصرّ‌ة بالرعب را به آن دادند. متأسفانه مجاهدین و فدائیان نیز از همان دوره شاه از این روش‌های غیرانسانی و اخلاقی برای حذف دیگران ازجمله رقبای درون سازمان‌های خود استفاده می‌نمودند و چون امکان جنگ مسلحانه نداشتند (که خوشبختانه نداشتند) آن را تبدیل به حذف مسلحانه نموده بودند. ساواک شاه نیز از پشت سر زندانیان سیاسی خود را ترور می‌کرد تا از این گروه‌ها عقب نیافتد.

اخلاق باوجود چنین واقعیاتی در سیاست ایران چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟ و اکنون نیز اخلاق چه جایگاهی در جامعه و سیاست ما می‌تواند داشته باشد؟ آقای خمینی فریاد برمی‌آورد بکشید ما را می‌کشیم شمارا و به ‌شعار خود نیز عمل کرد. او بر سر منبر داستان باغبانی را می‌گفت که دید یک سید و یک فرد دیگری مشغول دزدی از باغ انگور او هستند. باغبان روبه سید کرد و گفت که تو چون سیدی این‌ها مال جدت است، تو می‌توانی از انگورها برداری ولی این‌یکی دیگر چه می‌گوید؟ او سید را همراه خود کرد و با کمک سید آن شخص را به درخت بست و سپس به سراغ سید رفت و هر دو را مجازات کرد.

خمینی نیز ابتدا با حزب توده و سازمان فداییان اکثریت همدلی بیشتری نشان داد و به همراهی آنان مجاهدین و سایر مخالفین را قلع‌وقمع کرد و سپس نوبت آنان رسید و به سراغ خود آنان رفت. البته او قبلاً به کمک آنان افرادی را که مزاحم نقشه‌های خود تشخیص داده بود، به‌عنوان لیبرال و بی‌دین و یا مروجین اسلام آمریکائی از صحنه حذف کرده و از بین برده بود. رفتار خمینی با پدر من یکی از نمونه‌های بارز دنائت اخلاقی شخص اوست. هنوز متأسفانه پاره‌ای سعی دارند او را مجسمه اخلاق و انسانیت جلوه دهند و از این راه اقتدار خود را بازیابند. در مورد جزئیات این رفتار شخص آقای خمینی و دست‌اندرکاران آن روز جمهوری اسلامی پاره‌ای نوشته‌ها موجودند و یکی از مهم‌ترین و بهترین آن‌ها به‌وسیله دانشمند محترم آیت‌الله کدیور به رشته تحریر درآمده است و بهتر است مشتاقان به این نوشته‌ها مراجعه کنند. در این مقاله قصدم پرداختن به این قضیه نیست.

اما به‌طور خلاصه:

– پدر من آیت‌الله‌العظمی سید محمدکاظم شریعتمداری، از مراجع تقلید به‌نامی بود که خود مخالف دخالت روحانیت در حکومت بود و بنابراین خود نیز هیچ قصدی برای تصرف صندلی رهبری خمینی نداشت. ولی هم خمینی و هم پسرش احمد خمینی و اطرافیانش ازجمله رفسنجانی که از وضعیت سلامتی خمینی و وضع وخیمی که پس از سکته اولش داشت باخبر بودند، بیم داشتند که مبادا پس از خمینی این صندلی به خطر بیفتد و از دستشان خارج شود؛ بنابراین بااطلاع و همراهی خمینی ابتدا شریعتمداری و سپس منتظری را از صحنه سیاسی حذف کردند. امروز نیز عین همین دعواها برای ایام پس از خامنه‌ای در جریان و در حال تکرار است و باید منتظر خصومت‌ها و خشونت‌های بیشتر بود.

– آقای خمینی از ابتدا از پوچ بودن و نقشه بودن قضیه کودتای منتصب به قطب‌زاده آگاه بود ولی آن را وسیله‌ای ساخت برای حذف شریعتمداری که فکر می‌کرد چوب لای چرخش گذاشته است.

– خمینی شخصاً از شروع ابتلاء پدر من به سرطان در روزهای قبل از حصر او خبر داشت. او با نهایت قساوت قلب، معالجه را از پدر من دریغ داشت و او را به سمت مرگ برد.

– بااین‌وجود تاریخ جز در کنار مستبدین خون‌آشام جائی برای او باقی نگذاشته است. هرروز که سپری می‌شود محبوبیت و حقانیت شریعتمداری افزون‌شده و دنائت اخلاقی و بی‌رحمی خمینی حتی بر طرفداران دوآتشه‌اش واضح‌تر می‌شود.

– درنتیجه مجموعه‌ای از این اعمال، شاید امروز بتوان گفت که بزرگ‌ترین دستاورد این انقلاب، اخلاق زدایی از سیاست و جامعه بوده است.

ایران قبل از هر چیز به یک رنسانس اخلاقی نیازمند است.


– متأسفانه اکنون این نظام جامعه را نیز با خود به سقوط اخلاقی بی‌سابقه‌ای کشانده است.

– خشونت و فریب‌کاری و دوزوکلک دائماً در حال فزونی است و اخلاق نه‌تنها از سیاست بلکه در حد فاجعه‌آمیزی از جامعه نیز رخت‌ بربسته است.

– ایران قبل از هر چیز به یک رنسانس اخلاقی نیازمند است.

برای شروع این رنسانس اخلاقی، مقدم بر هر چیز دیگر، دوران خمینی باید موردنقد جدی قرار گیرد و تابوشکنی شود. عده‌ای متأسفانه هنوز هم درصدد احیا دوران او می‌باشند و خود را پیروان او به شمار می‌آورند؛ اما:

به قول مولوی:
هر که را پیرش چنین گمره بود
کی مریدان را به جنت ره بود


————————————
۱. مصاحبه با حبیب الله عسکراولادی
۲. پیام محرمانه آیت‌الله خمینی به کندی
۳. خاطرات شفاهی آیت‌الله مهدی حائری یزدی
۴. The Mitrokhin Archive II, The KGB and the World, Christopher Andrew Vasil Mitrokhine, Penguine Press 2014
۵. پیروز دوانی – کتابچه حقیقت
۶. در این لینک خاطرات آیت‌الله منتظری را مطالعه نمائید
۷. در این لینک بحران موشکی کوبا و ماجرای خلیج خوک‌ها را مطالعه کنید
۸. محسن کدیور - اسنادی از شکسته شدن ناموس انقلاب

برگه درخواست عضویت
ایمیل دبیرخانه حزب
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

با ما همراه باشید

روشنگری لازم

مقالاتی که از دگراندیشان و هم‌اندیشان در سامانه حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات) درج می‌شوند، تنها برای آگاهی‌رسانی، ترویج رواداری و نهادینه کردن چندگرائی در فرهنگ سیاسی کشورمان می‌باشد و حزب هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال محتوای آنان ندارد. مقالات می‌توانند با نظرگاه‌های حزب هم‌خوانی نداشته باشند. سامانه حزب در انتخاب مقالات آزاد است.

آخرین مقالات درج شده جدید

مشروطه ایرانی و گفتمان ملی…

22 بهمن و خیزش مردم ایران…

تلاش بیهوده حجاریان…

هفدهم ماه دی، روز زن در ایران…

بیانیه جبهه ایران‌گرایان در پشتیبانی از تظاهرات گسترده مردم در ایران…

مقالات دگراندیشان جدید

مشکل، مردم ایران نیستند؛ رژیم جانی‌شان است…

قیام ملی نقاب (نجات قیام ایران بزرگ)…

آیت‌الله مایک؛ آمریکاییِ مسلمان‌شده‌، رئیس جدید میز ایران سازمان سیا…

ایران را چرا باید دوست داشت؟…

در باغ وحش آخوندها!…

مقالات هم‌اندیشان جدید

بحثی در مقوله رفراندوم درخواستی و بیانیه پانزده اصلاح‌طلب پشیمان…

آیا هدف روسیه تبدیل ایران به یک «حکومت اقماری» است؟…

مارتین لوتر: مردی که به قرون‌وسطی فرمان ایست داد…

تشدید «جنگ سرد» در مناسبات آمریکا و ایران…

جشن مهرگان، تجدید پیمان با مهر و روشنایی…